پرنده! چه واژه زیباییست. رها و آزاد. براستی چه کسی جز پرنده ای که در باد رهاست، آزادی را فهمیده است؟! حقیقت آزادی را؟! پرنده بودن خود حقیقت آزادیست.
کاش انسان می توانست گهگاهی، نه برای همیشه، تنها گاهی حس آزادی را بچشد.آزادی یعنی عشق. آزاد یعنی عاشق!
حقیقت عشق، عشق حقیقی!
تا عاشق نباشیم پرواز را یاد نخواهیم گرفت. پرنده عاشق شد. با گوشت و پوست و روحش عاشق شد.
عشق حقیقی، حقیقت عشق
عاشق شو!
تا بالهای روحت رشد کند..
تا پرواز را یاد بگیری...
پا نویس:
دلتنگی های روز های زاینده رود!
اپیزود اول و آخر:
بانو سرش را از سینه او برداشت و از آغوشش فاصله گرفت. با لبخند سرش راکمی تکان داد و گفت: دوستت دارم، خیــلی.
او همچنان زُل زده بود به بانویش و بهتی که از عشق، واز این اتفاق زیبا نشات می گرفت، با تمام وجودش درگیر شده بود. او لبخند زد و زمزمه کرد: من هم دوستت دارم.سرش پایین بود به تلاش پاهایش می نگریست. سبقت این از آن و بار دیگر آن یکی از این. چه تکرار کسل کننده ای بود. فقط و فقط می اندیشید. می اندیشید به هر آنچیز که توانایی اندیشیدنش را داشت. هر چیزی که به ذهنش می رسید.
آنچنان بی تفاوت خیابان ها را پشت سر می گذاشت که گویی هیچ چیز و هیچ کس دیگر اهمیتی برایش نداشت! و چشمانش همچنان خیس بود، اما اشکی جاری نمی شد...
حسی عجیـــب همچون هیولایی از وجودش بالا می رفت و انگـــار دستش را بلند کرده بود تا گلویش را بگیرد و بفشارد.
هرچه زمان می گذشت از دیدار او و بانو، آن غم اندک آهسته آهسته همه ی وجودش و فضا را احاطه می کرد. غم به خانه رخنه کرده بود و انگـــار دیوار ها به سوی او حمله وَر بودند و سکوتِ مرگبار فضا، یارای نفس کشیدن را از او می گرفت. شرایط حاکم بگونه ای بود که او را به سمت جنون می کشید. طنین صدای بانو در سرش می پیچید: دوستت دارم.دوستت.خیلی.خیل.دوست.خیلـــی... دوستت دارم... دوستت دارم.. خیلی ...
لیوان قهوه در میان دستانش گم شده بود. سخت می فشردش. لیوان خالی دیگر گرمایی نداشت.
در لحظه هایش بشدت بدنبال آرامش بود. صدای موسیقی را قطع کرد و همچنان که با انگشتانش خاک های روی طاقچه ی کنار پنجره را نوازش می کرد، چشم بر آسمان دوخت. ماه پشت ابر بود اما دیده می شد.
گفت: ماه، ببین! دیگر یارای تحمل این حس را ندارم. نه غم است و اندوه. نه شادیُ و نه دلهره. چیزی از همه ی اینها. دلم می خواهد قوطی ترامادول را تا دانه آخرش در حلقوم بریزم. آه که چه آرامشی نصیبم خواهد شد... سکوت کرد.. و دوباره گفت: نه! این آرامش ابدیست. من نمی خواهم تا به ابد آرام گیرم!
دلش می خواست با ماه سخن بگوید، اما آن ستاره پر نور که کمی آنطرفتر همیشه پایاپای ماه درشب های دود و آلودگی درخشیده بود، حواسش را می دزدید. ستاره ای که چقدر دلش می خواست کسی در کودکی آنرا به اسم ستاره شانسش به نامش می زد. روزی خود او با خدایش قرار دادی بست و ستاره را از آن خود کرد و گاه گاهی هم از آن شانس طلبیده بود. خیره به ستاره، چشمانش خیس اما باران اشکی در کار نبود.
الله اکبر... الله اکبر... اشهدو ان لا اله الا الله...
اینبار بر خلاف همیشه تلویزیون را خاموش نکرد و تا به انتهای اذان گوش داد.
رو به قبله ایستاده بود و در حالی که دست هایش را از کنار گوش ها به پایین می آورد زمزمه کرد: الله اکبر.
نمازش را تمام کرده بود اما پیشانی را از خاک بر نمی داشت. با پروردگارش گرم صحبت بود. گفت از خویش. گفت از بانو. گفت از لحظه هایش. از دوری. از درد و تحمل و کاسه صبر. از عشق و خواستن... و گفت و گفت...
برخواست و کنار پنجره ایستاد. آسمان صاف بود ماه می درخشید. ستاره نیز. آسمان قلب او اما می بارید. چشمانش خیس، گونه هایش خیس بود...
پا نویس:
اَلا بِذکر الله تَطمَئِنُ القُلوُب
همانا با یاد خداوند، قلب ها آرام می گیرد
اپیزود اول و آخر:
من؛ تنها نیستم. و چه تصور پوچی ست تنها انگاریدنم. من فقط بی هیچکس نشسته ام، در میان گردابی از سپیدی های کاغذی که مرا آرام آرام در خود غرق می کند. در میان تمام نانوشته هایش. میان تمام خاطرات و دل ننوشته ها. تمام اندوه ها و شادی هایی که فرصت رقصیدن بر سطح سپید غریبش را پیدا نکردند.
نشسته ام، بی هیچکس در برم. و این نه بدان معنیست که تنهایم. غرق می شوم در این حس غریب، در اندیشه های غریب تر. و چه غم انگیز که هیچ وقت شنا کردن را نیاموختم.و حال، پس از من؛ تا هزاران سال دگر کنتراست تمام لحظه های سپید را تنها یک کلمه رعایت خواهد کرد؛
عشق..!
پا نویس:
پیک امیدواری می زنم بر تن،
نـــــــــــــــــــــــوش..
مستِ مستِ سرخوش سرشار!
تا نهایت راه...
اپیزود اول :
خورشید مغلوب می شود، و شب دامن می گسترد. و ظلمت همه جارا فرا می گیرد. ظلمتی سرد و بی روح و غریب، غربتی سرد و بی روح!
من اینجا غریبه ام، من مسافری بیش نیستم! من از روشنایی ام، از جنس خورشید، از نور و حرارت!
در این ظلمت سرد غریبم. اینجا تنها ستاره هایند که بی هیچ دغدغه غربت شادمانه می درخشند!
اینجا مهِ تنهایی همه فضا احاطه کرده است. استشمام می کنم. همه آسمان قلبم را ابرِ غربت فرا می گیرد.
من، قلبم آشیانه توست!
بگذار تا مقصد این مسافر غریب، آغوش تو باشد!
بگذار تا چشمانت مرا همراهی باشد در مواجهه با این غربت بی رحم و تیز و بُرّنده!
بگذار عزیز من. قلب من آشیانه توست!
بگذار تا با بودنت این ابر غلیظ سیاه را از آسمان آشیانه ات بزدایم.
اپیزود دوم :
بیخیال از غایم باشک بازی کردن های خورشید و ابر ها و دریا، فرورفته در فکر در قلب ساحل نشسته ام.
و لالایی امواج سرخِ آبی مرا در اندیشه هایم جاودانه تر می سازد.
خورشید در آنطرف دریا، آرام آرام، غرق می شود، و من هم نیز،
اما در تنهایی خویش...
پا نویس:
غروب ها همیشه مرا دیگر گونه کرده اند، احساس عجیب، غریب، وقت غروب بیداد می کند!
و غوغا می کند، هنگامی که این غروب، مرا در بیابانی تنها ملاقات کند...
اپيزود اول و آخر:
به ستاره شانسش مي نگريست. ستاره اي كه مادرش زمان تولد نشانش داده بود. چشم بر آسمان دوخته بود. مورچه ها گرداگردش حلقه زده بودند، گاز مي گرفتندش، حمله مي كردند. با پاهايش آنهارا دور مي كرد، دست و پا ها مي زد، تقلا مي كرد، و چشم دوخته بود بر آسمان، بر ستاره شانسش. از او توقع ها داشت، اما دست آخر تحفه اي جز دمپايي برايش به ارمغان نياورد!
نيمه جان بود، نفس هاي آخر، مورچه اي دلاور آمد. حمله اي ، گازش گرفت.
و او مُرد!
مورچه ها شاد بودند. از براي فراهم آمدن خوراك چند روزشان، و سوسك بيچاره را بر دوش حمل مي كردند.
مورچه دلاور چشم بر آسمان دوخته بود، و به ستاره شانسش مي نگريست. و شاد بود!
و نمي دانست؛
كمي آنطرف تر؛
مرغ همسايه خفته بود!
پا نويس:
خدارا شاكرم، كه در اين قهطي و خشكسالي ذوق نوشتن، سوژه ها را، ايده ها را مي فرستد، همراه يك قلم!
خدا را شاكرم..!
اپيزود اول و آخر:
سال هاي سال پيش خداوند همه چيز را آفريد. آسمان ها و زمين را.
و همه چيز را تقديري معين كرد. و بعضي ها را تقدير هاي يكسان.
در اين بين كوه ها مجبور شدند به استواري، به تحمل، به دم بر نياوردن، به ايستادن و خم نشدن در برابر سختي ها.
و آنان نيز چنين كردند، استواري و تحمل، خم نشدند تا مرز خرد شدن، نهايت نابود شدن!
و خداوند مرد را آفريد. و تقديري معين كرد.
و مرد با تقديري يكسان با كوه، محكوم شد به دنيا، به زندگي!
و زندگي كرد. تحمل كرد و ايستاد، سختي كشيد و دم بر نياورد، استوار، تا آنكه شكست!
و هيچ كس اين را نفهميد..
اپیزود اول و آخر:
دلم می خواهد دستم را بلند کنم دراز و آن ابر کوچک تنهای آسمان بی کران بالای سرم را در مشت بگیرم و بفشارمش!
فشارش دهم آنقــــــدر که تمام قطره های آبی را که مدیون زمین است، تمام آن باران های رحمت را که به سرنوشت نباریدن دچار شدند، شرّه کند بر تمام وجودم و خیس شوم!
خیس شوم از آن عشق های نهان!
از آن محبت های گیر کرده در گلوگاه غرور!
و فریاد بزنم، آهــــــــــای..
آی ابرهای سرخ پر غرور، کجایید؟!
اینجا یک زندگی دارد گند می زند، کپک زده؛ کرم کرده افکارم!
بیایید! بیایید و ببارید! ببارید وبشویید تمام این کرم خوردگی ها و آن تخم های بد را...
امـــــــــا، اما..
اما دستم به آن ابر کوچک نمی رسد!
ای دل غافل...
ماه قهقهه می زند، کمی آنطرف تر.
و میان شاخ و برگ درختان، غایم باشک بازی می کند با توت های رسیده و نرسیده
وباز قهقهه می زند بلند، بی توجه به خواب سبک کرم های افکار من..
و من خیره به آسمانِ سیاهِ خونین،
دراز به دراز به خواب می روم با لالایی جیرجیرک باغچه،
بیخیال از فردا...
اپیزود اول و آخر:
اشک ها از احساس جاری می شوند، احساس نشات گرفته از روح،
و روح جزیی از خداست.
پس اشک قدّیسیست برای پاکی روح؛
پیامبریست همدم تنهایی دل ها.
خویش را تطهیر می کنم به این آب مقدس..
اپیزود اول و آخر:
چشمانم را شستم، تا دیگر گونه جهانم را ببینم
اطرافم را.
اما..
آب شهری ریگ داشت
و سوی چشمانم را گرفت،
و من سالهای سال کور ماندم
و دیگر هیچ چیز را،
نه تنها دیگر گونه
بلکه به همان صورت قبل هم ندیدم...
42216143744232
2221
8163
217382612161